
| خاله پينه دوز | |
|
یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧
نمونه ای از دامنه گسترده هنر انیمیشن در جامعه امروزی
کاربرد هنر انیمیشن در اموزش تاریخ هنر و هنر نقاشی برای کودکان و حتی بزرگسالان .نگارخانه نقاشی های سخنگو در کره خبری در بی بی سی حتما ببینید http://www.bbc.co.uk/persian/meta/dps/2008/04/bb/080405_art-gallery_16x9_bb.asx دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦
قصه گوئی نمایشی ژاپنی
کامیاشیبائی (kamishibai) ..بر عکس اسمش که مثل هر اسم ژاپنی دیگه ای تلفظ چندان اسانی ندارد شیوه ساده ای از قصه گوئی تصویری است که از قرن 17 میلادی تا به امروز درژاپن رایج است. این شیوه به نوعی تلفیق تاتر و قصه گوئی است. قصه گو با کمک جعبه ای چوبی (به اندازه یک کیف سامسونت) که به صورت قاب صحنه ای از دو طرف و بالا باز میشود و در پشت آن جایگاهی برای قرار دادن کارت های نقاشی شده دارد به قصه گوئی میپردازد.این قصه ها معمولا شامل قصه های قدیمی ژاپنی است و به طور عمومی تر قصه هائی با ریشه های شرقی است . قصه گو با باز کردن جعبه و تعریف داستان به صورت نمایشی و تغییر اوائی نسبت به هر پرسوناژکارت ها را عوض کرده و تصویر نسبی از فضا و شخصیت های داستان به کودکان میدهد. فرم حرکتی و بازی نمایشی قصه گو ، تصویری کردن قصه از طریق کارت های نقاشی شده که در قالبی چون صحنه تاتربه نمایش گذاشته میشوند از خصوصیات بارز این نوع قصه گوئی است. کودکان دراین شیوه با فرم تازه ای از قصه گوئی که با بازی نمایشی و همچنین وارد کردن انها به فضای قصه همراه است آشنا میشوند. همراهی کودکان نشان از جذابیت و علاقه مند شدن انها به قصه نمایش دارد. امروز برای سانس این شیوه قصه گوئی جا رزو کرده بودم و با اریان راهی شدیم. قصه گو زن جوان ژاپنی بود که با فرانسه بسیار ضعیف ، با لهجه ژاپنی و نه چندان جسوردر یکی از کتابخانه های شهر دو قصه ژاپنی (که البته یکی از انها بابا بزرگ و ترب خودمون یا شاید هم خودشون بود) را تعریف کرد و با همه ضعف های زبانی ، کودکان تا انتهای کار همراهی کردند.عوض شدن تصاویر، همراهی کودکان به شیوه اوائی حتی با کلمات و اواهای ژاپنی باعث ذوق و شادی آنها میشد. شیوه جالبی بود و با توجه به این که در سالهای اخیر چاپ کارت های قصه گوئی (تا جائی که میدونم در انتشارات مدرسه)باب شده است و در حال حاضر در دسترس علاقه مندان هنر های نمایشی برای کودکان قرار دارد میتوانند با خلق فرم های تصویری این چنینی و حتی اضافه کردن المانهای ایرانی شیوه خلاقی از قصه گوئی نمایشی را با المنهای تصویری به اجرا درآورد . نکته جالب: جالبه که قصه گو از وسط قصه دوم همش سرفه میکرد و هیچ کس هم پیدا نمیشد به این بنده خدا یه لیوان اب برسونه و بچه ها هم فکر کرده بودن این بخشی از قصه و یا جزئی از اون اواهای ژاپنیه چون پشت سر هم بعد از هر سرفه قصه گو، سالن پر از سرفه های بچه ها میشد و باعث خنده بزرگتر ها . سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
چند خبر کوتاه
تصمیم نوشتن اون هم بعد از چند ماه حسابی ادم رو به هم میزنه.گاهی اوقات فکر میکنم باید دست از این وبلاگ نویسی بردارم هر چند هیچ وقت وبلاگ نویس نبودم ولی باز نمیتونم. دلم نمیاد ببندمش .احساس میکنم حداقل واسه خودم ثبت لحظاتیه که اگه این وبلاگ نبود فراموش شده بودن . شاید بهتره گزارشی از این چند ماه بدم تیتر وار که حداقل بعدها تبدیل به لحظه های گم شده نشن. ۱.بلاخره سمینارهام تموم شدن و تونستم نمره هاشو بگیرم .مونده فقط یه پایان نامه اون هم با یه استادی که اصلا حاضر نیست کوتاه بیاد. ۲.درست بعد از آخرین روز سمینار بلاخره بعد از چند ماه برنامه ریزی رفتیم ایتالیا. سفر فوق العادهای بود .دلم میخواد راجبش درست و حسابی بنویسم . به قول یه استاد ایتالیائی واقعا 70 درصد آثار باستانی تو ایتالیا جمع شده اون هم تو رم ،ولی متاسفانه صنعت توریست به معنای واقعی و اطلاعات رسانی نسبت به پاریس صفره. از تابلو ها و علائم شهری گرفته تا اطلاع رسانی موزه ها و بنا های تاریخی. برعکس پاریس که هر بنا حتی نه چندان قدیمی هزار تا بروشور و پوستر و اطلاعات اون هم به صورت رایگان و معمولا ترجمه شده به چند زبان وجود داره دریغ از یه بروشور. حتی جاهائی که بابتشون بلیط هم خریده بودیم. فضا وآدم ها هم که خیلی نزدیک به ایران خودمون بود به قول دوستم که چند سالیه اونجاست آدم احساس غربت نمیکنه. رانندگی ها هم شاید از ایران وحشتناک تر برای گذشتن از خیابان اون هم از روی خط عابرپیاده باید استخاره میکردیم. ولی با تمامی اینها اونقدر قدمت و بناهای باستانی فوق العاده بودند که آدم با قدم زدن تو این شهر هنرمند میشه. و اما ونیز بر عکس رم فقط برای توریست ها برنامه ریزی شده بود .هیچ چیز نمیتونم بگم چون تعریف کردنی نیست.فقط از همون لحظه اول غصه برگشت رو میخوردم ودلم براش تنگ شده بود. در مورد این شهر باید بگم تو ونیز آدم عاشق میشه. ۳ . بعد از سفر سعی کردم پابان نامه رو برای مدتی فراموش کنم و بچسبم به کارائی که دوست دارم، تصویر گری ،نقاشی و یه انگیزه قوی پیدا شد که کتاب راهنمای خلاقیت تجسمی برای کودکان رو که سه ساله که دارم روش کار میکنم رو تموم کنم.(انگیزه اش مورد بعدیه) ۴.و فوق العاده ترین اتقاق این ماه که خبرش اول ژوئیه رسید چاپ کتابمه.کتابی که چهار ساله منتظر چاپش هستم و دیگه ناامید شده بودم .شاید اگه زحمت های خانم بازرگان که پیگیر چاپ این کتاب شدن نبود هنوز هم داشت خاک میخورد . ۵. و آخرین خبر خوش که هنوز نمیدونم چقدر خوشه سفر پس فردامونه به شهر آویینیون در جنوب فرانسه برای بزرگترین جشنواره بین االمللی تاتری .هنوز نمیدونم چند روز میشه دووم آورد چون قراره تو چادر زندگی کنیم هر چند که همراه نقاشی هستیم که امسال بیست و هشتمین سالشه که تجربه این سفر رو داره و معمولا 2 ماه با همین شرایط اونجا میمونه ولی نمیدونم با آریان چطور میگذره؟ در هر حال امیدوارم همه چی خوب باشه و اذیت نشیم. ۶.این یکی رو نمیخواستم بنویسم ولی چون میخوام واقعا مروری بر این مدت باشه باید نوشت.اوضاع چشمم بلاخره به عمل کشید و از یه اشک اومدن ساده تبدیل شد به بسته شدن کانال اشک ریز که باعث میشه یه چشمم به طور مدام اشک بیاد و این باعث عفونی شدنش میشه که گاه تا ورم های شدید و درمان انتی بیوتیکی هم ختم میشه. از اونجائی که تو تعطیلات ژوئیه و اوت اینجا شهر ارواح میشه و اصولا ملت باید تو این دو ماه بمیرن چون همه تعطیلن، هیچ پزشکی پیدا نشد بهم وقت عمل بده و افتاده برای سپتامبر. قراره تو این عمل یه کانال مصنوعی از راه بینی کار بزارن و بعد از سه ماه بیارنش بیرون .در هر حال با اینکه ممکنه آدم فکر کنه مشکل جدی نیست ولی خیلی آزار دهنده است . جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦
بهاریه انیمیشنی
این هم یه بهاریه انیمیشنی برای همه دوست های انیمیشنی و غیر انیمیشنی ام . http://www.supinfocom-arles.fr/annuaire.php?annee=2005 پیشنهاد میکنم تو این صفحه حتمافیلم تصاویری رو که گذاشتم ببینید.اگر هم وقت داشتید و سرعت اینترنت تون هم یاری کرد به سالهای ۲۰۰۴ و ۲۰۰۳ هم سری بزنید. امیدوارم سالی شاد و با آرامشی داشته باشیم دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥
بهار میاد و...
تو این سال جدید چقدر دلم برای بغلی که همیشه بوی گلاب میداد تنگ میشه. اول از همه دوست دارم به اون سال نو رو تبریک بگم . یادش و سبزی نگاهش همیشه با ماست . عیدی سبز و سالی با آرامش برای ایران آرزو میکنم. دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥
این روزا در مورد فیلم سیصد زیاد مطلب نوشتن و این که باید در مقابلش چه کرد .به نظرم این پیشنهاد از همه کار ساز تر خواهد بود هر چند که نیاز به همکاری گروهی داره.اول از همه کسائی که در مورد ایران باستان تصویر و یا طرحی دارن و به اندازه کافی هم عرق ملی درشون وجود داره حتما موضوع رو جدی بگیرن و تصاویر و مطالبشان رو ارسال کنند و دیگران هم میتونن با این ادرس<a href="http://300themovie.info">300 the movie </a> سایتی که به این منظور راه اندازی شده لینک بدن تا بشه یه بمباران گوگلی برای این سایت به وجود بیاد. امیدوارم این حرکت با همکاری گروهی به نتیجه برسه. سهشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥
وقتشه یه نفس راحت بکشم دارم فکر میکنم من همیشه خدا این درس خوندن لعنتی رو خیلی جدی میگرفتم و بابتش دلشوره داشتم ![]() جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥
همهمه
یه تصویر از جشن همهمه و دوستائی که حضور داشتن .البته جای خیلی ها خالیه. بعضی وقتا خاطره ها رو که زنده کنی دیگه دست از سرت بر نمیدارن . دو روزیه که هر چی میخوام بفرستمشون پس ذهنم نمی شه. اول از همه یاد روزای اول پایان نامه ام افتادم که به خاطر نداشتن یه کارگاه انیمیشن مجبور بودم با بچه هائی که باهام همکاری میکردن از این کلاس به اون کلاس بشیم وحتی در روزهای خلوت و تعطیل تابستون برای گرفتن یه کلاس خالی نامه نگاری کنیم. شاید از نظر خیلی ها و حتی گاهی اوقات خودم، خل بودم که اصرار به یه کار گروهی داشتم اون هم تو دانشگاه. روزائی که میشد گروه کوچک مو به خانه بیارم وحد اقل با خنکی کولر کار کنیم تو کلاسی که اولش فکر میکردیم کولرش سوخته و روزهای بعد فهمیدیم که اتفاقا کولر گازی داره که فقط برای ما خاموش میشه، موندیم و دووم آوردیم. شاید این لجبازی ها بود که کم کم باهامون راه اومدن و به ضرورت داشتن یه کارگاه پی بردن. شاید هم شرمنده برگ سبزی بودن که تو یه قوری شکسته کاشته شده بود و تو همه این در به دری ها همراهمون بود. اختصاص دادن یه کارگاه انیمیشن اون هم تو دانشکده سینما تاتر بااون محدودیت فضا در واقع سخاوت مندی بزرگی بود، که انگار فقط تعداد محدودی از دانشجو ها قدرش رو میدونستن و تو همون روزای اول تبدیل شده بود به یه سنگر. سنگری که اگه خالی میموند از دستش میدادیم. با این که احساس میکردم کارم نتیجه داشته ولی نگاه های گروه های دیگه روی گروه انیمیشن سنگینی میکرد. فکر میکردن گروه کوچکی که حالا به نظر خودشون زیر مجموعه سینماست داره عین اختاپوس همه جا رو میگیره. نمیدونم چه مدتی میشد که کارگاه رو داشتیم که شنیدیم میخوان دانشکده رو رنگ بزنن. با شنیدن این خبر یه ایده سرتا سر روز قلقلکم میداد. اولین نفری که بهش گفتم همراه همیشگی بود و اون هم طبق معمول زد تو سرشو گفت: خدا به داد برسه بازم شروع شد و با این که از هر گونه انرژی منفعلی دریغ نکرد تاب نیاوردم و تصمیم گرفتم نه رو از کسی بشنوم که تصمیم گیرنده اس . ساعت 11 شب بود که زنگ زدم به مدیر گروه مون(آقای گلپایگانی) ، برعکس پیش بینی این همراه قدیمی از طرحم استقبال کرد. فرداش این همراهی ، همکلاسی ها بود که با ذوق شروع کردن به تدارکات. همهمه ای راه افتاد. همهمه ای با پوستر های دست ساز و نقاشی های لحظه ای . در عرض چند ساعت کل دانشگاه فهمید که ما میخوائیم تو کارگاه تازه به دست اومده انیمیشن یه جشنواره رنگی همهمه راه بندازیم و تاشی بزنیم به کودکی همه آدمهائی که شاید سالهاست نقاشی نکردن حداقل روی دیوار. به مدت 3 روز به کارگاهی دعوتشون کردیم که بتونن روی دیواراش نقاشی کنن. روز افتتاح از رئیس دانشگاه آقای بنی اردلان شروع کردیم. اولش همه کارمندها انگار میخواسستن بگن دست از این بچه بازی ها بردارید ولی کم کم همشون به بهانه اینکه اومدن ببینن چیکار داریم میکنیم و شاید فقط نگاهی هم بندازن و برن، با یه دعوت ساده قلمو بر میداشتن وخیلی هم با دقت شروع به کشیدن میکردن . تقریبا کسی نبود که تو اون کارگاه نیامده باشه. بعد از چند روزوقتی که دیگه جای خالی روی دیوارها نمونده بود مراسم اختتامیه گرفتیم و مرتضی جهان پور هم فیلم زیبائی از لحظه های رنگی اش ساخت و براش چندین برنده هم اعلام کردیم و دانشگاه حاضر شد چند تا از خودنویس های معروف پلیکانشو که معمولا سر هر مراسمی اهدا میکنه، به این کار اختصاص بده . جایزه نفر اول هم به جمال رحمتی که کاریکاتور پدر ژپتوشو کوشه کارگاه نقاشی کرده بود تعلق گرفت.( یه رب گوجه فرنگی. هر چند که ما اولش درخواست رب بهار آزادی کرده بودیم ولی خوب باید با عدم امکانات می ساختیم. هدف چیز دیگه ای بود). کارگاه واقعا دیدنی شده بود. هرچند که نقاش های بیچاره واسه پوشاندن رنگها چه بیچارگی کشیدن بماند. بعد از ماجرا هر چند که بعضی ها داشتن کارگاه رو حق مسلم مون نمی دونستن ولی رفتار ها انگار نرم تر شده بود. شاید واسه این که ما اونا رو به دوستی و یه لحظه رنگی دعوت کرده بودیم. دیگه جائی وجود داشت واسه کار کردن، ،استوری برد چسبوندن و جلسات طراحی ازاد گذاشتنو حتی گپ زدن. بعدها شنیدم که متاسفانه اونقدر خالی و بدون فعالیت مونده که ضرورتش زیر سئوال رفت وگروه انیمیشن از دستش داد. دلم سوخت و مطمئنم همه همدوره ای هام که تو اون کارگاه کار کردن و واسه سر پا نگه داشتنش زحمت کشیدن هم دلشون سوخته . سخته که با هزار زحمت قدمی برداشته میشه وشاهد باشیم که به جای جلو رفتن به عقب بر میگردیم. بگذریم ...همه این خاطره ها ازیه خبر شروع شد. وقتی که تو وبلاگ گروه انیمیشن خوندم که دانشجوئی دنبال بر نامه ریزی یه انجمن دانشجوئیه وطبق معمول دست تنها مونده. خیلی دلم میخواست که میتونستم به طور جدی کمکش کنم ولی متاسفانه با اطلاعاتی که گرفتم هم فرصت چندانی برای یه برنامه ریزی با تمامی جزئیاتی که خواسته شده او ن هم برای یک سال آینده نیست وهم فعلا دست ما از دنیا کوتاهه و نمیشه یا این فاصله کمک موثری کرد . فقط به چند مورد اشاره میکنم که ایده های جدیدی نیستن ولی میخوام بگم که میشه ساده نگاه کرد و هدف، بر گزاری و به اجرا در آوردن اونها ست حتی اگه کیفیت برنامه های اولیه چندان هم بالا نباشه بهتر از نبودشونه و در عین حال گامی در شناخت ضرورت است. با اینکه داشتن بودجه و زیر پوشش انجمن دانشجوئی بودن باعث پر بارتر شدن اونها میشه ولی بدون انها هم اگه دانشجو ها بخوان قابل انجامه و تا اونجائی که میدونم مدیر گروهی هم وجود داره که بدون دلیل نه نگه. 1.داشتن یه بولتن داخلی انیمیشن (حتی 4 یا 8 صفحه ای) بولتن داخلی بیشتر جای اخبار داخلی گروهه ولی از اون جائی که اخبار دانشگاه معمولا در وبلاگ گروه و مدیر گروه آورده میشه به نظرم میتونه به عنوان یه بولتن کارگاهی مطرح باشه و در هر شماره یک پروژه عملی یا نظری دانشجو ها معرفی بشه و یا بخشی برای بررسی و تحلیل واحد های درسی و موارد کاربردی ، غیر کاربردی ویا انتظاری که دانشجو ها از اون درس یا استادش دارن مد نظر قرار بگیره. گزارش کار های پایان نامه ای، کمیک استریپ، مصاحبه، گزارش و...(مطمئنم کلی سوژه براش میشه پیدا کرد)برای اجرایش هم، چون قرار نیست همه مسئولیت ها گردن یه نفر باشه که بعد از دو شماره هم خسته بشه و بذاره کنار، بهتره هردانشجوئی که قراره پروژه اش در بولتن معرفی بشه مسئولیت تنظیم اون رو داشته باشه و حتی کار تایپ و صفحه بندی رو انجام بده ودر نهایت به دبیر داخلی بولتن ارائه بشه. برای تکثیرنسخه های اولیه میتونه زیراکس گرفته بشه.مطمئنا مسئولین دانشگاه اگه ببینن که بولتن قابل قبولیه همراهی میکنن. 2.اختصاص دادن یک روز در ماه مثلا یکشنبه اول هر ماه به گرد همائی، سخنرانی، نمایش فیلم، کارگاه های علمی و عملی و...مطمئنم حتی اگه براش بودجه هم نداشته باشید قابل انجامه .ادمهائی هستن که با یه کادوی کوچک هم حاضر به این کار باشن و یا دانشجو ها یا فارغ التحصیلانی که حاضرند تجربیاتشون رو بدون هیچ انتظاری در اختیار دیگران قرار بدن. خیلی مواقع دانشجویان تجربیاتی دارند که حتی برای حرفه ای ها هم میتونه آموزنده باشه . 3.اختصاص دادن یک روز در ماه برای گردش گروهی یا بازدید که حتی میشه در قالب کلاس های دانشگاه باشه مثل جلسات طراحی در فضای سبز یا مثلا موزه حیات وحش برای طراحی حیوانات و یا کلاس های بازیگری به همراه دیدن یه نمایش و تحلیل اون . 4. یه سفر برای هر ترم یا حد اکثر هر سال که باعث نزدیکی هر بیشتر دانشجو ها شده و شاید مقدمه ای برای تشکیل گروه های کوچک انیمیشنی باشه. 5. برگزاری جشنوارهای داخلی که نه تنها بخش فیلم بلکه شامل بخش های استوری برد فیلمنامه و طراحی کاراکتر...پروژه هائی که هنوز ساخته نشده اند هم باشه. 6. راه انداختن کارناوال انیمیشنی در دانشگاه و یا حتی در یک پارک. که باعث میشه کمی به مردم عادی اطلاعات و شادی انیمیشنی بدیم. کاش این کار برای جشنواره انیمیشن برنا مه ریزی میشد و در این کارناوال شخصیت های انیمیشنی برای کودکان از ساخت و شکل گیری یک فیلم انیمیشن میگفتند و یا هر فکر و شادی کوچکی که قابل تقسیم کردن باشه. مطمئنا پیشنهاد های خلاقه تر و کاربردی تری رو دانشجو ها میتونن ارائه بدن و اجراش کنن.مهم اینه که خودشونو جدی بگیرن و دانشگاه و دانشجو بودن رو در حد پاس کردن واحد ها و گذروندن پایانامه نبینن وتو فعالیت های گروهی شرکت کنن. همونطوری که میدونید اولین اصل آموزش رشته انیمیشن قرار گرفتن و کار کردن در یک گروهه و دانشگاه میتونه اولین تجربیات کار گروهی رو به آدم بده. جائی که اشتباهات اونقدر بزرگ نیستن و ادمها میتونن هر چیزی رو تجربه کنند. در آخرامیدوارم آاقای ملایمی در راهی که قدم گذاشتن تنها نمونن و شاهد خبر های درخشانی از این انجمن دانشجوئی باشیم.
شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥
مدرسه عالی انیمیشن supinfocom
مدرسه عالی انیمیشن supinfocom این مدرسه یکی از معروفترین و عالی ترین مدارس آموزشی فرانسه اس که دانشجوهاش هر ساله کارای زیادی در جشنواره های مختلف مخصوصا انسی دارن.تکه هائی از نمونه کارها رو میتونید روی سایتش ببینید.متاسفانه سایت به زبان فرانسه اس ولی دیدنش رو بهتون توصیه میکنم چون طراحی زیبائی داره .با کلیک کردن روی ENTREمیتونید وارد بخش اصلی سایت بشید.و با کلیک کردن روی فرم هائی که در صفحه وجود داره برنامه درسی هر سال و اطلاعات مربوط به اون سال نمایش داده میشه. در بخش Galerie میتونید تعدادی از تصاویروقسمتهائی از نمونه کارها رو ببینید که البته دیدن طراحی هر بخش سایت هم خالی از لطف نیست.سعی میکنم چند فیلم کامل دانشجوهاشو به زودی روی وبلاگم بزارم و معرفی کنم .چند تائی رو تازه دیدم. واقعا حرفه ای و فوق العاده بودن.دعا کنید این سمینارهای دانشگاه رو به خوبی وخوشی پاس کنم سعی میکنم یه مطلب راجع به آ مارهای سینمای انیمیشن فرانسه دربخش تولید و عرضه در2006 که در حال تهیه اون هستم رو تموم کنم و با لینک های جدید زود به زود پیدام بشه. چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥
یه صندوق پر از خبر
امروز یه صندوق پر از خبر داشتیم اون هم از نوع انیمیشنیاش. مجله خارج از سایزی که تو صندوق پست جا نشده بود و نصفش زده بود بیرون. اولش فکر کردم مجله تبلیغاتیه و خواستم برش دارم و بندازمش تو باکس کاغذهای باطله که یه دفعه برق از چشام پرید. پیلبان بود. مجلهای که از شماره اولش تا موقع اومدنم همیشه میگرفتم و حتی چند روز مونده به اومدنم مطالب «ضرورتهای بازیگری برای انیماتور « رو که برگرفته ازرساله پایان نامهام بود در اختیارشون گذاشتم ولی فقط خبر مربوط به چاپ قسمتهای مختلف اون رو یا از دوستان میشنیدم یا تو صفحات اینترنتی که دلچسبی دست گرفتن یه نشریه رو نداشت میدیدم. سه سالی میشه که یه نشریه بهروز، اون هم از نوع انیمیشنی و به زبان فارسی رو ندیدهام و ذوق خوندن اون اونقدر زیاد بود که به جای صبر کردن برای آسانسور بازش کردمو رفتم سراغ راه پله. بعدش هم خط به خطش رو خوندم؛ مخصوصا بخش خبرهای انیمیشنیرو که شاید یه تعدادیشون توی اینترنت هم پیدا بشن ولی این جوری کیف دیگهای داشت. احساس کردم اتفاقهای تازه و مثبتی در جریانه و تو این مدت در جا نزدیم. آگهیهای مربوط به مدارس انیمیشنی، آگهیهای دعوت به کار، خبر ساخت و تولید موشنکپچر بدون وابستگی خارجی و معرفی فیلمهایی که هنوز اینجا رو پرده هستن و حتی شاید زود تر از اروپا به ایران میرسن. در هر حال احساس خوبی بهم داد. هر چند که احساس کردم نشریه از مطالب جدی و تئوریک در باب انیمیشن دور شده و بیشتر مطالب اون در سطح استفاده افراد تازه کاره؛ مثل صفحات » انیمه، کلاس، میز نور و یا نقاشی کارتونی « ، معرفی تکنیکهای عروسکی تئاتری مثل بنراکو، بخش سینمای زنده که به فیلم به روز «کازینو رویال» جیمز باند که ربطی هم به دنیای انیمیشن ندارن پرداخته و یا بخش کودکان ونوجوانان.نشریه ای که تقریبا با همه قشر اجتماعی سر و کار دارد. شاید میشد این بخشهای نمایش عروسکی و یا سینمای زنده رو به موضوعاتی مرتبط به انیمیشن اختصاص داد؛ مثلا میشد در بخش عروسکی، به جای پرداختن به شیوه های تاتر عروسکی روشهای استفاده از تکنیک عروسکی رو در انیمیشن تشریح کرد که متاسفانه در اون از فرآوردهها و تکنیکهای روز دنیا دوریم. یا در بخش فیلمزنده فیلمهای زندهای را بررسی کرد که با تکیه بر قدرت جادوئی دنیای سه بعدی و یا تکنیکهای انیمیشنی شکل گرفتهاند.به نظرم این قبیل تمهیدات میتونست فرم تخصصیتری به نشریه بده. هر چند که خوب میدونم برای گردوندن یه نشریه اون هم بدون حمایتهای مالی، باید قشراجتماعی بیشتری رو پوشش داد و شاید این حرفها کنار گود نشستن باشه. در آخر باید از مسئولین محترم این نشریه که زحمت ارسال اون رو کشیدن تشکر کنم وامیدوارم بتونم همکاری بیشتری با اونها داشته باشم. راستی میشه بازم منتظر یه صندوق خبر موند؟؟ دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥
قصهای از جنس زمان
مباحث تئوریک و نقد های تحلیلی روی فیلم های شاخص همواره راهی برای آموزش فیلمسازی بوده و هستند.در حوزه سینما ی زنده از این راهکار به درستی استفاده میشود و جریان نقادی صحیح و اصولی در نشریات بیشماری حضور پر رنگی دارند. حوزه انیمیشن نسبت به سینمای زنده از مهجوریت بسیاری بر خوردار بوده و متاسفانه به تحلیل و نقد های سنجیده و مهمتر از ان آموزشی در این حوزه کمتر بر میخوریم و تحلیل فیلم ها بیش از آنکه به بررسی کارشناسانه ای بپردازند به معرفی شناسنامه ای و خلاصه ای از فیلم محدود می شوند. مقاله قصهای از جنس زمان از وبلاگ چای يا قهوه با نگاهی به ساختار و نحوه پرداخت طرح قصه فیلم انیمیشن موش سیتی (flushed away ) نکات آموزشی مفیدی را به بهانه تحلیل داستانی این اثر در زمینه فیلمنامه نویسی و پرداخت داستانی فیلم انیمیشن ارائه داده است . خوندنش رو توصیه میکنم . دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥
هنر نمایشی فانتزی شن
یکی از هنرهای ده های اخیر که به نوعی ترکیبی از نمایش ، تصویر گری ،نقش برجسته است.از این رو به انیمیشن خیلی نزدیکه. در تعدادی از انها نوعی قصه گوئی و روایت داستانی دیده میشه.هنری که هم در کاباره ها و سیرک ها در کنار رقاص ها و شعبده باز ها قرار گرفته و هم درنمایشهای پرفورمنس و یا سالن های هنر های خلاق و امروزی برای تیپ های هنری ... برای من همون انیمیشن شنی ایه که بیش از زنده بودن و حرکت تصاویر ،حرکت و زنده بودن خالق اثره که جالبه. شکل گیری اتفاقی تصاویر وشکل سازی و بازی دست و مهارت خلق تصایر و مهم تر از همه بازی با ذهن تماشاگر از شیوه های این هنر امروزی است.من شانس اینو داشتم که اولین بار نمونه بسیار هنرمندانه ای رو در یک سیرک که نمایشی از بهترین بهترین های دنیا بود ببینم که کاملا داستانی در اون روایت میشد با همه کنش ها و تعلیق های داستانی که متاسفانه اسم خالق اثر یادم نمونده و نشد که نمونه ای از کاراشو پیدا کنم ولی امروز یه دوست برام اثری از خانم Ilana Yahav فرستاده که هر کاری کردم نشد مستقیم بزارمش روی وبلاگم ولی با مراجعه به سایتش http://www.sandfantasy.com/videoclips/videoclips.htmمیتونید اثار دیگه اش رو ببینید .ممکنه جز بهترین های این هنر نباشه ولی شکل و مراحل کار جالبه و در عین حال آموزش خوبی برای شیوه انیمیشن شنی هم میتونه محسوب بشه. این هم آدرس دیگه ای برای یه نمونه کوتاه دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥
فيلم انیمیشن دانشجوئی
فیلمهای انیمیشن دانشجویان مدرسه عالی LISAA در سالهای ۲۰۰۴- ۲۰۰۵- ۲۰۰۶ دیدنش رو بهتون توصیه میکنم. http://www.lisaa.com/paris/anim3d/video/video2004.php http://www.lisaa.com/paris/anim3d/video/video2005.php http://www.lisaa.com/paris/anim3d/video/video.php
پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥
رستم آریان نویس
(ماسک نيمه تمام رستم .وقتی کامل شدن سعی ميکنم از اونها و اجراشون عکس هائی بزارم)
یه هفته ای که درگیر ساختن دو تا ماسک -عروسک رستم و سهرابم برای یک اجرای کلاسی و به قول اینا خلاقیت و آفرینش گروهی.هیچ کس برای سمینارش چنین انرژی خرج نکرده ولی نمیدونم چرا دارم این همه انرژی میزارم .البته میدونم شاید پس ذهنم اینه که بشه برای جشنواره شعر و نمایش ماه اوریل شرکتش بدم و یه جورائی یه تیر با دو نشونه .شعرم رو هم یه شعر اپیک انتخاب کردم که احساس میکنم جذابیت بیشتری داره.ماسک ها از طناب ساخته شدن و بسیار بزرگن وو خونه ما هم کوچیک و اینه که دارم وسط سالن میسازمشون .هر چند که این همراه همیشگی خیلی صبرش زیاده ولی دیگه از خورده طناب وسیم های مفتول و ریخت و پاش های من خسته شده در عوض آریان کلی برای خودش تو این شلوغی ها کیف میکنه و ارتباط خیلی خوبی با عروسک ها برقرار کرده مخصوصا رستم و هر شب حین ساختن هزار تا سئوال های عجیب و غریب ازش میپرسه .و من هم که گاهی رستم گاهی سهراب و گاهی مامانم. هم کلافه میشم و هم کیف میکنم.دیشب بعد از اونکه کلی سئوال که چرا با پسرت جنگیدی؟راستی راستی کشتیش؟ یا من هم با بابام میجنگم ولی منو نمیکشه (و پشتش هم همیشه میگه چون من قوی ترم) یه نقاشی از رستم کشید و زیرش هم امضا کرد آریان (البته به لاتین تنها زبانی که میشناسه) وقتی به رستم نشون داد و رستم نفهمید چی نوشته( آخه بیچاره حروف لاتین بلد نیست که )این شد که آریان فکر کرد رستم بلد نیست بخونه و من که این بار مامان بودم براش توضیح دادم که زیان رستم فرق میکنه و فارسی مینویسه و بعد از رستم خواست که بنویسه آریان.رستم هم با خط خوشی به فارسی نوشت اریان. اریان که اولش با دقت نگاه میکرد یه دفعه زد زیر خنده .حالا نخند کی بخند و رستم هم که واسه خودش کسیه و دبدبه کبکبه ای داره در حالی که اخم کرده بود گفت.. حالا به من میخندی ...که اریان اومد در گوشم و در حالی که خندشو نگه داشته بود گفت مامان نگاه کن نقاشی میکنه به جای اینکه بنویسه.و من
سهشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥
صورت مسئله پاک نمیشه
(یه مطلب قدیمی که لازم دیدم تو این روزا باز تکرار بشه) صورت مسئله پاک نمیشه مکان خانه ای قدیمی در یکی از محله های قدیمی تهران اتاقی غبار آلود با اسباب و اثاثیه قدیمی .دیوار پر از قاب های بزرگ و کوچکی است که تصاویر زن و مردی را در دوره های مختلف زندگی نشان میدهد از جوانی دوران دانشجوئی تا جشن فارغ التحصیلی ...در لابلای عکس ها شاهد عکس های دختری هستیم که از تمامی مراحل زندگیش بر دیوار نقش بسته شده است .
زن در حالیکه یک باتوم گردگیری به دست دارد از در اشپزخانه بیرون میاید .مرد در حالیکه به مبلی خیره شده است.... زن: چیکار میکنی؟ وقتی نداریم ها .. مرد: کجا بود؟ یادته؟ زن نزدیک میشود وبا باتوم گرد گیری به گوشه مبل اشاره میکند. ... اونجا مرد: نه اینجا نبود؟... زن: نه همین جا بود خوب یادمه مرد: تو که بالا بودی .. نبودی که ... زن: نبودم؟ ... یادت رفته دستشون رو گذاشته بودن رو زنگ؟ مرد: زنگ؟ مگه زنگ زدن؟ زن: ای بابا تو هیچی انگار یادت نیست... زنگ داشت می افتاد... مرد: چرا من اصلا یادم نمیاد؟ ... حسم اینه که اصلا نفهمیدم کی اومدن... زن: بعد می گی تو نبودی... بالا بودی... (و شروع می کند به گردگیری ولی اینبار بار ریتم کندتر و با فکر) مرد: پائیز سردیه... چیزی واسه گرم شدن هست... زن: (در حالی که به فکر فرو رفته است) درست مثل اون سال... اون سال هم همین طوری تو پتو گلوله شده بودی و تو مبل فرو رفته بودی... مرد: یادمه داشتم یه چیزی می خوندم؟ ... یادم بودهان! ... چقدر ذهنم کند حرکت می کنه... زن: بر عکس من... ذهنم عین عقربه ثانیه شمار می چرخه و می چرخه و فقط بلده زمان رو عقب ببره ... یعنی تا اونجایی که بودیم... مرد: بودیم؟ ... منظورت چیه؟ زن: باز یه سال دیگه می گذره بدون اینکه ما با زمان حرکت کنیم ... مرد: دلم می خواد یادم بیاد که داشتم چی می خوندم؟ زن به طرف مبل حرکت می کند می ایستد و انگار که ضعف کرده باشه روی زمین می نشیند. مرد: چی شد حالت خوبه؟ زن: (در حالی که به فرش تبریزی طرح سجاده ای اش دست می کشد) درست اینجا بود... فکر کنم هنوز جای لکه هاش باشه... مرد: (با تعجب) یعنی مبل رو جابه جا کردی؟ یعنی تو اونو جابه جا کردی؟ زن: نه ... من نه . پرستو نیمی تونست این لکه ها رو ببینه... اون کشیدش اینورتر یه جورایی قایمش کرد... مرد: کیه که قایمش نکرده باشه... نمی دونم چی داشتم می خوندم و حالا کجا داره خاک می خوره؟ زن: (در حالی که به سمت عکس دخترکی بر دیوار نزدیک می شود و خاک دور و برش را پاک می کند) دوباره فردا تو اینجایی ... مثل هر سال... اومدنت دیگه تاریخ پیدا کرده... (و درحالی که قاب را سر جایش می گذارد) این چه عذابیه که داره تکرار میشه؟ چه عذابیه؟ ... (گریه می کند) مرد: مهم اینه که بیاد هر سال همین جا ... مهم اینکه که قایمش نکنن مهم اینه که حتی من یادم بیاد چی داشتم می خوندم؟ زن: (در حالی که به مرد نزدیک می شود و دستش را رو شانه های او می گذارد) عزیزم این قدر خودت رو اذیت نکن... بالاخره یادت میاد... مرد: من خاک خورده تاریخم... حالا که اینجام باید مغزم اینطوری خاک بخوره ... و فقط یه تصویر توش زنده باشه... تصویری که ازش بیزارم زن: (بر می گردد به طرف مرد) سعی کن پاکش کنی... تو اصلا چیزی ندیدی... قبل از من... مرد: (به وسط حرف زن می پرد) چند بار بگم؟ چند بار بگم؟ دیدمت. دیدمت. دیدمت... زن می گرید. مرد: (می گرید) دیدمت. اینجا. اینجا روی این پله لعنتی... (دستانش می لرزد و در حالی که دور گلویش را با دست گرفته) و من خشک بودم... زن: (می گرید) ولی تو ... مرد: ولی من بودم. بودم. من تو رو دیدم. من اون مرتیکه... زن (زن بلند تر گریه می کند و مرد او را در آغوش می گیرد) مگه مهمه کی زودتر تموم کرد؟ مگه مهمه؟ مگه مهمه کجا بود و چطوری اومدن؟ مگه مهمه؟ مهم اینه که من تو اگر چه حبس شدیم ولی با همیم. مرد: آره مهمه مهم برای من مهمه که چطور اتفاق افتاد... و تو اون لحظه داشتم چی می خوندم. آدما کم کم و اینطوری همه چی از ذهنشون پاک می شه... اینطوری قبل از اینکه جواب مسئله رو پیدا کنی صورت مسئله پاک شده. زن: صورت مسئله پاک نمی شه. مرد: (در حالی که ناامید زهر خندی می زند) فکر کردی تا الان پاک نشده؟ زن: (کمی بلندتر) صورت مسئله پاک نمی شه. مرد: به خودت نگاه کن! به اون گرد گیر دستت نگاه کن! به این خاک تابلوها نگاه کن! زن: (در حالی که به یک نقطه خیره می شود. بلندتر) صورت مسئله پاک نمیشه... مرد: انگار یادت رفته که داریم این غبارها رو زندگی می کنیم... انگار نمی بینی... به این خونه نگاه کن! (در حالی که داد می زند)... نمی فهمی بوی خون رو نمی فهمی؟ زن: نه نه نمی فهمم صورت مسئله پاک نمی شه حداقل تا زمانی که پرستو باشه... مرد: پرستو... پرستو باشه و سالی یه بار که این مبل ها جابه جا بشه و همه بتونن لکه های خون رو ببینن. سالی یه بار بیاد دیگه من اینجا بود که افتاده بودم و داشتم شاملو می خوندم بیاد بگه قتل یعنی از دست دادن پدر و مادرم ... بیاد بگه چطور داشتن تو رو روی پله ها خفه می کردن ... (به سرفه می افتد و به دسته مبل تکیه میدهد و این باعث می شود مبل برگردد و اون روی زمین می افتد) زن: (به اون نزدیک می شود) یادت اومد... دیدی بالاخره یادت اومد. مرد: چی؟ ... این که اینجا بود که افتاده بودم (و در حالی که روی زمین افتاده) و چشمام رو پله ها خیره بود... زن: نه این که داشتی شاملو می خوندی... با صدای بلند... مرد: هرگز از مرگ نهراسیدم / اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود/ هراس من باری همه مردن در سرزمینی است / که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد ... زن: و من یادم اومد که نه صدای زنگ صدای شعر تو بود که منو پائین کشوند... (بالای سر مرد می نشیند) ما تکرار نمیشیم... ما پاک نمی شیم... صورت مسئله پاک نمیشه هرچند که جوابی براش پیدا نشه.
دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥
من امشب پیش شما میخوابم
این برنامه ای که من واقعا دوستش داشتم و همه قسمتهاشو دنبال میکردم واسه مردم شناسی عالیه حتما ببینید. از وبلاگ آشپز باشی عزیز
پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥
یک سایت دیدنیONF
دیدن سایتONF
را بهتون پیشنهاد میکنم از دستش ندید. این سایت بسیار کاربردی و آموزشی در زمینه شناخت تکنیک ها و فیلمسازان انیمیشنی است. میتوانید ۵۰ فیلم کوتاه از بهترین فیلم های کوتاه انیمیشنی را در این سایت ببینید .از جمله فیلم هائی از Ishu Patel ، Norman McLaren ، Caroline Leaf ، René Jodoin ،Chris Hinton، Jacques Drouin و...
یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥
روز جهانی انیمیشن در فرانسه
آئین های بزرگداشت روز جهانی انیمیشن امسال در فرانسه به مدت دو هفته از هجدهم تا سی و یکم اکتبر برگزار شد. از سال 2002 میلادی روز بیست و هشتم اکتبر، همزمان با خلق اولین اثر پویانمائی در فرانسه توسط امیل رنو ( Émile Reynaud) به عنوان روز جهانی پویانمایی تعیین و به همین مناسبت برنامه های متعددی در کشورهای مختلف برگزار می شود. در فرانسه نیز در این ایام بیش از 250 فعالیت مختلف صورت گرفت؛ از جمله نمایش فیلم های کوتاه و بلند انیمیشن، فیلم های پایان نامه ای مدارس عالی، فیلم های تجربی، برگزاری دوره های کوتاه آموزشی برای آشنایی علاقه مندان با نحوه و تکنیک های ساخت انیمیشن، و همچنین برگزاری نمایشگاه هائی ازآثار بزرگان انیمیشن مثل نمایش فریم های اصلی فیلم هایشان، عروسک ها، دکورها و اکسواسور و... سینمای انیمیشن فرانسه امسال را به بزرگداشت فیلم ساز معروف فرانسوی، خانم فلورانس میئل(Florence Miailhe) اختصاص داده بود و در این دو هفته آثاری از این فیلم ساز را به نمایش گذاشت. این برنامه با برگزاری کارگاه های عملی جهت معرفی تکنیک فیلم های میئل یعنی تکنیک نقاشی زیر دوربین در پنج شهر فرانسه همراه بود. قابل ذکر است که آخرین فیلم او به نام «قصه محله» در جشنواره فیلم کن حضوری ویژه داشته است. همچنین دو فیلم بلند انیمیشن در این روزها اکران شد: فیلم سه بعدی »شورشیان جنگل» (Les rebelles de la forêt) در هجدهم اکتبر و فیلم «ازور و اسمار» (Azur et Asmar) که به نوعی داستان هزار و یک شب به روایت میشل اسلت ( Michel Ocelot) کارگردان معروف فرانسوی است در 25 اکتبر. سهشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥
۳۶۵ روز خالی وجود داره و...........
۳۶۵ روز ،۳۶۵ روز خالی تو یه سال وجود داره و باید نمایشگاه گروهی که ۷ ماهه منتظرشی و تجسم خلاق میکنی که برات کلی ارتباط و موقعیت های جدید به همرا داره با روز سمیناری که توش مقاله دادی و یکی دو ماه وقتت رو صرفش کردی بیفته تو یه روز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و فاصله این دو تا حدود ۵۰۰کیلومتر باشه و خنده دار تر(در واقع گریه دار تر) از همه اینه که ساعت ارائه مقاله با افتتاح نمایشگاه هم یکیه!!!! یکی دو روزی حالم بد بود و نمیتونستم تصمیم بگیرم باید چیکار کنم ولی آخرش از اونجائی که احساس میکنم خداوند همیشه هوای منو داره و تو کاراش یه خیری خوابیده ،تصمیم گرفتم برم سمینار.دلیلش هم اینه که اگه تو تاریخ نمایشگاه اشتباه نکرده بودم هیچ وقت برای سمینار مقاله نمی دادم و خدا خواسته اینجوری سمینار رو از دست ندم و مهمتر از همه اینه که چند روزی تو سفرم و من هیچ جوری از سفر نمیگذرم .الان یکی دو روزه که بهترم ولی با این همه به خودم میگم ۳۶۵ روز ،۳۶۵ روز خالی وجود داره و بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
¤ لينک |ساعت ٥:٤٠ ب.ظ خاله پينه دوزپنجشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٥
يه روز ميام
يه روز ميام بی هيچ حرف و بحثی...شايد يه دفعه لای درو باز کردمو با يه خنده بنا گوشی گفتم سلام ........ دلم برای شادابی گذشته ام لک زده شادابی که حتی بی دليل وجود داشت و قرارنبود برای داشتنش يه ساعت برای خودم توجيحش کنم .شادابی که حالا شايد با خوندن يه خبر، ديدن يه تصوير يا يه لحظه سکوت روزها گمش کنم [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |